در این دنیا تنها هستم اما نه به اندازه ی کافی! "ریلکه"
بیشتر مردم ترجیح می دهند فرشتگانی سقوط کرده باشند تا شامپانزگانی تکامل یافته؛ از این رو به مذهب بیشتر از علم، ایمان دارند.

(راسل)

+ نوشته شده در  93/06/09ساعت 10:22 AM  توسط آرزو رضایی مجاز | 
امید معوق به رنج منجر می شود.

"بکت / در انتظار گودو"

+ نوشته شده در  93/06/09ساعت 10:19 AM  توسط آرزو رضایی مجاز | 
من

از دست دادن را

به دست آوردم.

 

"علیرضا روشن"

+ نوشته شده در  93/06/09ساعت 9:46 AM  توسط آرزو رضایی مجاز | 
مرا دفن سراشیب ها کنید

که تنها

نمی از باران به من رسد اما

سیلابه اش از سر گذر کند

-مثل عمری که داشتم-

 

(بیژن الهی)

+ نوشته شده در  93/04/21ساعت 12:21 PM  توسط آرزو رضایی مجاز | 
اکنون سرگردان مانده ام
نه فرو می روم، نه بالا می آیم
در تقلای دستاویزی
چنگ می زنم به گیاهی آبزی

گیاه کنده می شود،
اقیانوس در آرواره اش جا می دهد مرا،
اکنون دیگر بازنمی شناسم
نه آنچه بالای آب است، نه آن چه در کف دریا.


(ریتسوس / ترجمه ی"علی عبداللهی")

+ نوشته شده در  93/02/19ساعت 9:30 PM  توسط آرزو رضایی مجاز | 

آن تیره مردمکها، آه

آن صوفیان ساده‌ی خلوت نشین من

در جذبه ی سماع دو چشمانش

از هوش رفته بودند.

دیدم که بر سراسر من موج می زند

چون هرم سرخگونه ی آتش

چون انعکاس آب

چون ابری از تشنج باران ها

چون آسمانی از نفس فصل های گرم

تا بی نهایت

تا آنسوی حیات

گسترده بود او.

دیدم که در وزیدن دستانش

جسمیت وجودم

تحلیل می رود

دیدم که قلب او

با آن طنین ساحر سرگردان

پیچیده در تمامی قلب من.

ساعت پرید

پرده به همراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هاله ی حریق

می خواستم بگویم

اما شگفت را

انبوه سایه گستر مژگانش

چون ریشه های پرده ی ابریشم

جاری شدند از بن تاریکی

در امتداد آن کشاله ی طولانی طلب

و آن تشنج، آن تشنج مرگ آلود

تا انتهای گمشده ی من.

دیدم که می رهم

دیدم که می رهم

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد

دیدم که حجم آتشینم

آهسته آب شد

و ریخت، ریخت، ریخت

در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار

در یکدیگر گریسته بودیم

در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را

دیوانه وار زیسته بودیم.

(فروغ)

+ نوشته شده در  92/12/04ساعت 2:39 PM  توسط آرزو رضایی مجاز | 

آنقدرها زخم خورده ایم

که در آشپزخانه مان

یک بسته چسب داشته باشیم.

آنقدرها پیامبر دیده ایم

که ادّعاى شاعربودن بکنیم.

من وتو باهم یک نسبت خونی داریم؛

تو زخم هایت را شعر می کنی

من هم با شعر روحم را پانسمان می کنم.

چه فرقی می کند

که چند زخم در کتاب می آید؟

زخم که آیه نیست

منظور من این است:

همیشه سهم من از رگ، چاقو بود

امّا هرگز نخواستم از من

زخمى به شعرهایت برسد.

این شعر

شعر یک زن زخمی است

آن را به تو تقدیم می کنم.

می خواستم بگویم:

مواظب زخم هایت باش

قبل از کهنه شدن حتمن

آن ها را چاپ کن!

 (مانا آقایی)

 

 

 

+ نوشته شده در  92/09/17ساعت 1:14 PM  توسط آرزو رضایی مجاز | 
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشته‌ست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می‌آید

برو ای شُکر کاین نعمت ز حد شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می‌آید

روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد
علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید

در و دیوار این سینه همی‌ دَرَد ز انبوهی
که اندر در نمی‌گنجد پس از دیوار می‌آید

(مولانا)

 

+ نوشته شده در  92/09/13ساعت 1:32 PM  توسط آرزو رضایی مجاز | 

 فقط تو را دوست دارم

از آن رو که عشق به تو

در من است

و تو دوري

با اين خطر مواجهيم

که عاشق عشقم به تو شوم

از آن رو که اشتياقم به تو

در من است

و تو دوري

با اين خطر مواجهيم

که عاشق اشتياقم به تو شوم

از آن رو که غمم

از آن همه دوري ات

در من است

بيم آن مي رود

که عاشق غم خود شوم

پس فقط بايد

چشم هايم را ببندم

و تو را پيش روي خود بنگرم

تو را ، نه عشق را

نه اشتياق و

نه اندوهم را

و آن گاه

عاقبت اين را بدانم

که نه عاشق اندوه خود

نه اشتياق خود

و نه عشق خود ، به تو نيستم

فقط تو را دوست دارم.

(اريش فريد)

 

+ نوشته شده در  92/07/13ساعت 12:22 PM  توسط آرزو رضایی مجاز | 

عاشق شدیم رفت ... از اول!

این هم دلیل ِ شعر ِ موافق!!

پا دادن ِ زنی به "شدن" را،

بگذار پای قحطی ِ عاشق!

 

تُنگ ِ دلم ، برای تو کوچک...

پک- پک بزرگ شد لب ِ سیگار...

سیفون شعر را بکشم ، تا

دلپیچه های آبی ِ خودکار...

 

وقتی به واژه در نمی آیی،

ویراژ روی مغزِ منی ... آخ...

هی ! موش ِ بسته به دم ِ جارو!

دل بسته ای به خنده ی ِ سوراخ!

 

می خواهم از تو گرم بگیرم

سرمای ذاتی ِ تنی ام را!

با دست های تو بتکانم

اندوه ِ پاک دامنی ام را!

 

تکرار ِ بوسه ، می بردم سرخ

تا یادهای با تو فراموش...

می ترسم از نفوذ ِ ریاضی!

از حفظ ِ جلد ِ چندم ِ آغوش...

 

برگرد ، تا تمام نکردم

شب های رو- سپید ِ سیا را!

"خوب"م ، که انتخاب نکردم

"بد" بودنم به شرط ِ بقا را!

 

سگ نیستم که با تو وفادار!

خر نیستم به یاد ِ تو قانع!

اسبم ، که سرکش است و فراری

رامم نمی کنند موانع

 

تقویم ، فصل های گذشته...

تاریخ ، میوه های نچیده...

تقویم، جمعه ی کسل از نو...

با شش هووی رنگ - پریده...

 

تاریخ ِ انقضای تو اینجاست!

روی رگم که خون زده بیرون!

ترکیب خون و خنده و خلسه...

از بسترم "جنون" زده بیرون...

 

***

 

من زنده ام هنوز و دوباره

خون ، جاری ِ رگا - رگم از نو!

آیینه و دهن کجی و آآآآآه...

تنهایی ِ پدر- سگم از نو!

 

***

 

از تو مرا امید ِ شفا نیست...

شاید امامزاده ی بعدی...

من زنده ام که دوست بدارم...

لطفن حرامزاده ی بعدی!!!

 

(طاهره خنیا، دی ماه 1391)


جنون، ساحت شاعرانگی‌ست. شاعر، نسبتهای عمیقی با مجنون دارد. مجنونی که لیلایش را بیش از آن که در خیمهء واقعیت بیرونی‌اش جستجو کند، در بیابانهای حقیقت درون‌اش به تماشا می‌نشیند. این جنون، خوشبختانه و شوربختانه(!)، قابل تقلید و تصنع نیست. وقتی بخواهی صناعت‌اش کنی از شش جهت شعر می‌زند بیرون! حاصل کارت می‌شود یک پرت و پلای مصنوعی که جامهء شعر به تنش زار می‌زند. شعرِ مجنون اما همه‌اش عطر پاکی لیلا را دارد، حتی اگر سگ کوی لیلا در آن پا گذاشته باشد!

شاعر مجنون، بیابانهای بی‌انتهای خودآگاه و ناخوداگاهش را، عطش زده و ناشکیب می‌پیماید، شنهایش را یکی یکی بو می‌کشد و مشق لیلا می‌کند! این سفر سندبادوار، سفر از خود به خودِ خود است، با جاده‌های خاکی و بیراهه‌های صعب که پرده از ناخودآگاه شاعر و اندیشه‌هایش برمی‌دارد و او را عریان، پیش روی مخاطب هوشمند می‌نشاند؛ نه برای قضاوت یا حتی همزادپنداری که برای دیدن سویه‌های انسانی و بی‌نقاب یک ماجرا. برای درک بهتر جغرافیای انسانی و درک چگونگی‌های بودنِ بشر که هیچگاه به تمامی قابل فهمیدن نیست؛ درست به همین سبب است که سخن شعر هیچگاه تمام نخواهد شد. تا انسان بر این کره خاکی زیست می‌کند، شعر نفس خواهد کشید چون حقیقت بشر، حقیقتی متکثر است و هیچگاه به تمامی به زبان و اندیشه تن نمی‌دهد. شاعران حقیقی با هر واژه‌ای که می‌نویسند گوشه‌ای از پردهء نهاده بر این حقیقت شگفت و سترگ را پس می‌زنند اما این حجاب چنان است که ازل تا ابد را در آغوش می‌کشد.

*

چارپاره درخشان سرکار خانم «طاهره خنیا»، متنی‌ست که بعد مدتها زبان قلم‌ام را گشوده است که لال بودن در برابرش ظلمی‌ست آشکار به شاعر، به شعر، به مخاطب و بیش از همه شاید به خودم که سکوت، مرا مصداق کلمه «ظالم» می‌کند!

شعر با بندی درخشان شروع می‌شود:

عاشق شدیم رفت...از اول!

این هم دلیلِ شعرِموافق!!

پا دادنِ زنی به "شدن" را،

بگذار پای قحطیِ عاشق!

از «اول» عاشق شدیم. کدام اول؟!...از نخستین نگاه یا از روز ازل؟!...قرار است با چه شعری طرف باشیم؟...شعری که اشاره‌هایش به واقعیت‌های زندگی روزمره است یا حقیقت‌های ازلی ابدی؟!...ادامه می‌دهیم: این هم دلیل شعر موافق!!...لحن مصراع نخست و این مصراع، طنزی تلخ و گزنده را می‌ریزد در جان مخاطب. به عینه معلوم است که راوی سخت دلزده است و دارد با تمسخر سخن می‌گوید. تمسخر چه و چرا؟!...ادامه می‌دهیم:

پا دادن زنی به شرط «شدن» را

بگذار پای قحطی عاشق!

فعل «شدن» را بگذارید کنار (قحطی عاشق) تا دلیل تمسخر پیدا شود. شاعر حقیقت را با واقعیت قیاس می‌کند و از (قیاس‌اش خنده آمد...) نه «خلق» را! که « اندیشه»اش را!...بار مفعولیِ «شدن»، فاصله‌هایی نجومی دارد با بار فاعلی «عاشق». قحطی دقیقا همین جاست! قحطی فاعل و فاعلیت و همین سبب می‌شود که کنش‌مندی عاشقانه تبدیل بشود به کنش‌پذیری «پا دادن» و«شدن»!...هر چه در این گنداب بویناک «شدن» رخ بدهد قطعا با شمیم عشق تضادهای عمیق دارد و «زن» و مرد هم ندارد!

تُنگِ دلم ، برای تو کوچک...

پک- پک بزرگ شد لبِ سیگار...

سیفون شعر را بکشم، تا

دلپیچه‌های آبیِ خودکار...

هیچ چیز به قاعده نیست. دل راوی «تَنگ» است... مثل «تُنگ» کوچکی که «تو» را در بر نمی‌گیرد. این تو است که بزرگ است یا دل است که تَنگ؟!...ادامه می‌دهیم: پک پک بزرگ شد لب سیگار... روایت تنهایی راوی و تلخی‌اش که لحظه به لحظه قد می‌کشد. این ادامه همان بی‌قاعدگی‌ست که شادی را از رابطه گرفته است. درواقع رابطه‌ای که نیست به تنهایی دامن می‌زند. ادامه می‌دهیم:

سیفون شعر را بکشم تا

دلپیچه‌های آبی خودکار...

باز همان لحن تمسخرآمیز این بار در مواجهه با خود متن. راوی به شدت دلزده است و این دلزدگی مجال دوست داشتن هیچ چیز را نمی‌دهد حتی متنی که دارد از جنون‌اش سرریز می‌کند. جنونی که مثل همان دل‌پیچه ناگزیر است اما خیلی چیزها ناگزیرند مثلا نفس کشیدن!.... چون آنقدر این حس فرساینده و آزارنده است که شاعر را به یاد دلپیچه می‌اندازد. چرا این جنون آزارنده است؟!... چه پارادوکسی جنون‌ زایای شعر را به آزارندگی رسانده است؟!

ادامه می‌دهیم:

وقتی به واژه در نمی‌آیی،

ویراژ روی مغزِ منی... آخ...

هی! موشِ بسته به دمِ جارو!

دل بسته‌ای به خنده یِ سوراخ!

سطر اول و دوم جواب (چرا)ست . به واژه در نمی‌آید این «تو»ی لعنتی!...کدام تو؟! ...«تو»ی واقعی یا «تو»ی حقیقی؟!...لیلای «خیمه» یا «بیابان»؟!... «تو»ی واقعی که وسط گنداب بود!...پس خطاب با لیلای بیابانهاست! به همین دلیل هم به واژه در نمی‌آید. به همین سبب روی «مخ» ویراژ می‌رود نه بر «تن»!... و درد می‌کند جای گامهاش!...درد می‌کند!!

دو سطر بعد ماجرا را درخشان‌تر می‌کند:

هی! موشِ بسته به دمِ جارو!

دل بسته‌ای به خنده‌یِ سوراخ!

دوباره از تلخی و درد و اندوه پریدیم به طنز گزنده و نیشخند! اینجا هم «تو»یی مورد خطاب است. اما این همان «تو»ی دو سطر نخست نیست. راوی به سراغ قیاسش رفته و دهان به نیشخند گشوده. این «تو» در مقابل آن «تو»، موشی‌ست که به سوراخ نمی‌رود و جارو به دمش بسته است! ... غریبی‌ست که به ده راهش نمی‌دهند و سراغ خانه کدخدا را می‌گیرد!...کنایه‌های تن مدارانهء این سطرها، اصلا اروتیک نیست بلکه کاملا مشمئزکننده و تمسخرآمیز است. سخن از زیبایی نیست سخن از زشتی‌ست و این دقیقا در تقابل با دو سطر نخست بند است که سخن از «مغز» و «واژه»می‌گوید. ادامه می‌دهیم:

می‌خواهم از تو گرم بگیرم

سرمای ذاتیِ تنی‌ام را!

با دست های تو بتکانم

اندوهِ پاک دامنی ام را!

شاعر دارد چرایی جستجوی بی‌پایانش را می‌گوید. دارد می‌گوید این لیلای بیابانها به چه کار می‌آید. انتخاب واژگان و شیوه نحوی هر دو سطر بسیار درخشان است. شاعر از «گرم بگیرم» سخن می‌گوید. این کلمه هم تداعی «گرم بشوم» دارد و هم بسیار فراتر از آن اشاره دارد که «می‌خواهم به مدد تو با تنم گرم بگیرم»!...یعنی تو، همان «تو»ی حقیقی درونزاد، اسباب آشتی و مهربانی من با تنم هستی!...یعنی «تن» نیز لذتش و البته آرامش‌اش در گرو همان توی «تنی»ست که درونزاد است نه «تو»ی «ناتنی» برون‌نشین! و ادامه باز درخشانتر:

با دست های تو بتکانم

اندوهِ پاک دامنی ام را!

فعل «تکاندن» باز دو پهلو می‌شود. از یکسو ترکیب «تکاندن غبار» فرایاد می‌آید که جانشینی «غبار» با «پاکدامنی» که با «اندوه» پررنگ‌تر هم می‌شود، تعجیب می‌آفریند و اندیشگی راوی را در مواجهه با تعریفهای عرفی به تماشا می‌گذارد و از سوی دیگر «دامن تکاندن» را تداعی می‌کند که حکایت از «گذشتن» و «پس پشت گذاشتن» و«دست شستن» دارد و طرفه اینکه اینها همه به «دست تو»ست؛ آن «تو»ی بیابانهای حقیقت!

به راستی چرا؟...چرا این تو و آن تو بر هم منطبق نمی‌شوند؟! ...چرا همه چیز به شکل مسخره‌ای مسخره است؟!... «کدام پل در کجای جهان شکسته است» به قول گروس؟!

ادامه می‌دهیم:

تکرارِ بوسه، می‌بردم سرخ

تا یادهای با تو فراموش...

می‌ترسم از نفوذِ ریاضی!

از حفظِ جلدِ چندمِ آغوش...!

به این دلیل! «تکرار»!...«ریاضی»!...«حفظ شدن»! ...فریاد راوی اینجا رساتر از همه شعر است. آسیب‌شناسی دارد خودش را نشان می‌دهد. راوی‌ای که می‌اندیشد و اهل مسامحه نیست، درد را در می‌یابد و عامل درد را. درمان، اگر درمانی وجود داشته باشد، محتاج درک هر دوی اینهاست. اگر نه فقط می‌شود ضجه مویه کردن ابلهانه از درد!

«عادت» است که «تو»ی حقیقی را بدل می‌کند به «تو»ی واقعی. از روی حفظ خواندن آغوش است که آن را از معنا تهی می‌کند! چون آغوش صرفا به معنای تن‌مدارانه و عادت‌زده‌اش بسنده کرده است و تنها می‌خواهد مثل نویسندگان تهی شده، جلدهای متوالی از خودش را تکثیر کند، نه سویه‌های معنامند دیگر از خودش را با خوانشهای نو به نو!...اینگونه می‌شود که یادهای «با تو» فراموش، در فرسایش تکراری «تو»، دوباره فرایاد می‌آیند. یادهایی که از «تو»ی حقیقی‌اند در مواجه با «تویی» که دیگر نخواسته یا نتوانسته یا نشده که حقیقی باشد!...حالا چه کند این راوی؟!

برگرد، تا تمام نکردم

شب‌های رو- سپیدِ سیا را!

"خوب"م ، که انتخاب نکردم

"بد" بودنم به شرطِ بقا را!

زبان می‌گشاید راوی به مکالمه با «تو»! ...می‌خواهد برگردد!...به کجا؟!...به همان نقطه حقیقت!...چرا؟! ...شبهای روسپید سیا! ...هنوز جای برگشت هست که دارد هشدار می‌دهد. هنوز «تمام» نکرده است راوی این شبهای هرجایی را که که هنوز در سیا(ه)یشان نا«تمام»‌اند!

راوی اندیشمندانه مفاخره می‌کند که این عین خوب بودن است که به شرط «بقا»ی رابطه به بدی بلاهت و سکون تن نداده است. چرا؟!

چرایش به قدر کافی در بند بعد آشکار است که نیاز به توضیح ندارد فقط کمی دقت عمیق‌تر مخاطب در کلمات را طلب می‌کند:

سگ نیستم که با تو وفادار!

خر نیستم به یادِ تو قانع!

اسبم، که سرکش است و فراری

رامم نمی‌کنند موانع

به راستی چه شد؟!... چرا «تو» مسیرش از بیابان به خیابان رسیده است؟!

تقویم ، فصل های گذشته...

تاریخ ، میوه های نچیده...

تقویم، جمعه ی کسل از نو...

با شش هووی رنگ - پریده...

«زمان» متهم اصلی است برای تن به عادت دادن. اما نه زمان به معنای خالص‌اش!... زمان وقتی متهم است که مشغول «گذشته» شود!... عشق مال «حال» و «در حال بودگی»‌ست. هیچ حقیقتی تن به «گذشته» نمی‌دهد!...حقیقت وقتی «حقیقت» است که «این زمانی» داشته باشد!... «فرازمانی» باشد حتی!

وقتی «این زمانی» نباشد، میوه‌های نچیده فراوان می‌شوند. فرصتهای از کف رفته، نه تنها بار دریغ دارند که اصولا هر میوه نچیده‌ای، مجال شکوفه زدن دوباره را سلب می‌کند. و اینگونه روزگار حاصل جمعِ جمعه‌هایی می‌شود که کسالتی ناگزیر دارند و 6 روز بی‌رمقی که دستادست هم رگهای «زنده بودن» را از خون«زندگی» تهی می‌کنند.

و نتیجه‌اش چه می‌شود؟!

تاریخِ انقضای تو اینجاست!

روی رگم که خون زده بیرون!

ترکیب خون و خنده و خلسه...

از بسترم "جنون" زده بیرون...

«تو»ی حقیقی که در بستر عادت‌زدگی و فراموشی از دست رفته است و دیگر «تمام و کمال» به «تو»ی واقعی بدل شده است!...در واقع بین این بند و بند «تمام نکردم» فاصله‌ای فراوان طی شده است. اینجا شبها، سیا(ه)ی‌شان را تمام کرده‌اند و پوسیدگی فراگیر شده است... عادت، دلیل پوسیدگی‌ست. و راوی، این خون مرده را با درد نیشتر از رگ می‌گشاید و فصد می‌کند!...به همین دلیل ترکیب «خون و خنده و خلسه» با این صدای خراشنده (خ) شکل می‌گیرد. خشونتی که ناگزیر است تا مجال زیستن بدهد به آن «تو»ی بیابانی درونزاد!... مشاهده‌گر بیرونی، جنون(به معنای دیوانگی) می‌بیند اما ما، مخاطبانی که با شعر از سطر نخست همراه بوده‌ایم، منطق طبیبانه این فصد را می‌بینیم.

چرا گفتم فصد؟!...چرا نه خودکشی مثلا؟!

من زنده‌ام هنوز و دوباره

خون ، جاریِ رگا - رگم از نو!

آیینه و دهن کجی و آآآآآه...

تنهاییِ پدر- سگم از نو!

زنده بودن یک طرف ماجراست؛ اما نکته اصلی جریان خون در رگارگ راوی‌ست آن هم از نو!...نو بودن یعنی اینکه فصد جواب داده است!...بله! تنهایی دارد هنوز در آینه کج می‌خندد!...اما این تنهایی، ذات برهنهء تنهاییِ آدمی‌ست. فرقش با آن تنهاییِ پراکنده در سطرهای قبل، پذیرش واقعیت «تو»ست و رها شدن از فریب موریانه «عادت». به همین دلیل هم نفسِ خون را نمی‌گیرد!

و بند فوق‌العاده و رشک‌برانگیز پایانی:

از تو مرا امیدِ شفا نیست...

شاید امامزاده ی بعدی...

من زنده ام که دوست بدارم...

لطفن حرامزاده ی بعدی!!!

گمانم توضیح لازم ندارد! ...توجه کنید به تقابل و تعامل طنزآمیز و دهشتناک «امامزاده» و «حرامزاده». دقت کنید به طنین تلخ سطر پایانی و نومیدی ناگزیرش و بگذاریدش کنار درخشان‌ترین سطر این بند: من زنده‌ام که دوست بدارم!...این سطر کلید کل شعر است و چراهایش!...چرایی این همه حرکت، این همه تلاش، این همه زخم، این همه فرسایش، این همه درگیری و کشمکش ازلی و ابدی، این همه بیابان گردی و جنون و تفاوت!...تفاوت یا بهتر بگویم «خاص بودن»‌ای که تن به عادت نمی‌دهد. تعریفی که همه چیز را عوض می‌کند؛ «مطلقا همه چیز» را! وقتی عشق هدف زندگی باشد نه موتور محرکه‌اش خیلی چیزها عوض می‌شوند. این حرف کوچکی نیست. کسی که این را می‌گوید حق دارد که جنون داشته باشد. حق دارد که مجنون بشود و سر به بیابان بگذارد. حق دارد واژه‌ها را روانی کند. حق دارد همه تعاریف را پس بزند و به هم بریزد. و حق دارد «خاص» باشد!...چون خاص بودن به منجلاب ادا نیست و ادعا! ...به رودسار اندیشه‌ای‌ست که تن به واقعیت نمی‌دهد و به دریای حقیقت سلام می‌گوید....حتی اگر همه چیز تنها در وادی اندیشه باشد!

 

(سیامک بهرام پرور)


+ نوشته شده در  92/05/23ساعت 12:8 PM  توسط آرزو رضایی مجاز |