آرزوهایت بلند بود
دست های من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم
با این همه فراموش نکن
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به ماه فکر می کنی.

(حافظ موسوی)

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 93/06/29 و ساعت 5:58 AM |
بیشتر مردم ترجیح می دهند فرشتگانی سقوط کرده باشند تا شامپانزگانی تکامل یافته؛ از این رو به مذهب بیشتر از علم، ایمان دارند.

(راسل)

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 93/06/09 و ساعت 10:22 AM |
امید معوق به رنج منجر می شود.

"بکت / در انتظار گودو"

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 93/06/09 و ساعت 10:19 AM |
من

از دست دادن را

به دست آوردم.

 "علیرضا روشن"

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 93/06/09 و ساعت 9:46 AM |
مرا دفن سراشیب ها کنید

که تنها

نمی از باران به من رسد اما

سیلابه اش از سر گذر کند

-مثل عمری که داشتم-

(بیژن الهی)

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 93/04/21 و ساعت 12:21 PM |
اکنون سرگردان مانده ام
نه فرو می روم، نه بالا می آیم
در تقلای دستاویزی
چنگ می زنم به گیاهی آبزی

گیاه کنده می شود،
اقیانوس در آرواره اش جا می دهد مرا،
اکنون دیگر بازنمی شناسم
نه آنچه بالای آب است، نه آن چه در کف دریا.


(ریتسوس / ترجمه ی"علی عبداللهی")

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 93/02/19 و ساعت 9:30 PM |

آن تیره مردمکها، آه

آن صوفیان ساده‌ی خلوت نشین من

در جذبه ی سماع دو چشمانش

از هوش رفته بودند.

دیدم که بر سراسر من موج می زند

چون هرم سرخگونه ی آتش

چون انعکاس آب

چون ابری از تشنج باران ها

چون آسمانی از نفس فصل های گرم

تا بی نهایت

تا آنسوی حیات

گسترده بود او.

دیدم که در وزیدن دستانش

جسمیت وجودم

تحلیل می رود

دیدم که قلب او

با آن طنین ساحر سرگردان

پیچیده در تمامی قلب من.

ساعت پرید

پرده به همراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هاله ی حریق

می خواستم بگویم

اما شگفت را

انبوه سایه گستر مژگانش

چون ریشه های پرده ی ابریشم

جاری شدند از بن تاریکی

در امتداد آن کشاله ی طولانی طلب

و آن تشنج، آن تشنج مرگ آلود

تا انتهای گمشده ی من.

دیدم که می رهم

دیدم که می رهم

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد

دیدم که حجم آتشینم

آهسته آب شد

و ریخت، ریخت، ریخت

در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار

در یکدیگر گریسته بودیم

در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را

دیوانه وار زیسته بودیم.

(فروغ)

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 92/12/04 و ساعت 2:39 PM |

آنقدرها زخم خورده ایم

که در آشپزخانه مان

یک بسته چسب داشته باشیم.

آنقدرها پیامبر دیده ایم

که ادّعاى شاعربودن بکنیم.

من وتو باهم یک نسبت خونی داریم؛

تو زخم هایت را شعر می کنی

من هم با شعر روحم را پانسمان می کنم.

چه فرقی می کند

که چند زخم در کتاب می آید؟

زخم که آیه نیست

منظور من این است:

همیشه سهم من از رگ، چاقو بود

امّا هرگز نخواستم از من

زخمى به شعرهایت برسد.

این شعر

شعر یک زن زخمی است

آن را به تو تقدیم می کنم.

می خواستم بگویم:

مواظب زخم هایت باش

قبل از کهنه شدن حتمن

آن ها را چاپ کن.

 (مانا آقایی)

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 92/09/17 و ساعت 1:14 PM |
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشته‌ست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می‌آید

برو ای شُکر کاین نعمت ز حد شُکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می‌آید

روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد
علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید

در و دیوار این سینه همی‌ دَرَد ز انبوهی
که اندر در نمی‌گنجد پس از دیوار می‌آید

(مولانا)

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 92/09/13 و ساعت 1:32 PM |

 فقط تو را دوست دارم

از آن رو که عشق به تو

در من است

و تو دوري

با اين خطر مواجهيم

که عاشق عشقم به تو شوم

از آن رو که اشتياقم به تو

در من است

و تو دوري

با اين خطر مواجهيم

که عاشق اشتياقم به تو شوم

از آن رو که غمم

از آن همه دوري ات

در من است

بيم آن مي رود

که عاشق غم خود شوم

پس فقط بايد

چشم هايم را ببندم

و تو را پيش روي خود بنگرم

تو را ، نه عشق را

نه اشتياق و

نه اندوهم را

و آن گاه

عاقبت اين را بدانم

که نه عاشق اندوه خود

نه اشتياق خود

و نه عشق خود ، به تو نيستم

فقط تو را دوست دارم.

(اريش فريد)

 

+ نوشته شده توسط آرزو رضایی مجاز در 92/07/13 و ساعت 12:22 PM |


Powered By
BLOGFA.COM